کتابکده

زندگی‌نامه داستانی مادر شهیدان جابری در کتاب «مردان خانه من»

نویسنده کتاب «مردان خانه من» به زندگی داستانی مادر شهیدان جابری پرداخته که هر دو فرزندش در چنین روزی به شهادت رسیدند؛ یکی در سال ۶۰ و دیگری دو سال بعد.

به گزارش الفبای رشد به نقل از ایرنا، امروز شنبه ۱۷ آبان مصادف است با سالروز شهادت دو برادر به نام های محمدعلی و مهدی جابری که محمدعلی در سال ۱۳۶۰ و مهدی در ۱۳۶۲ به شهادت رسید.

راضیه تجار نویسنده کتاب «مردان خانه من» در قالب زندگی‌نامه داستانی ملیحه جابری مادر شهیدان محمدعلی و مهدی جابری، گوشه هایی از زندگی آنان را به تصویر کشیده که این کتاب به همت انتشارات روایت فتح وابسته به موسسه فرهنگی روایت فتح و انتشارات صریر وابسته به بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش های دفاع مقدس در ۱۵۰ صفحه و در هزار و ۱۰۰ نسخه منتشر شده است. در بخشی از کتاب می خوانیم:

مردان خانه من کجا رفتند؟

یک پنجشنبه پاییزی است؛ از آن پنجشنبه‌ها که باران همه چیز را با خود می‌شوید و می‌برد؛ خوب و بد، تلخ و شیرین. از آن پنجشنبه‌ها که بوی حلوا می‌دهد. از صبح خروس خوان بیدارم. امشب شب سال محمد و مهدی است. همان پنجشنبه‌ای است که منتظرش بودیم برسد. دو برادر کنار هم، چسبیده به هم، دل داده به دل هم. اول، محمد جایش را پیدا کرد. بعد مهدی را هم بنا بر وصیتی که کرده بود، پناه داد. آقا غلامرضا هم به دنبال دو پسر رفت؛ مرد قدبلند خوش‌پوش و بامرام. آن حوالی درخت انجیری است که خودرو و وحشی روییده و سایه‌اش را پهن کرده است.

مردان خانه من کوچ کردند و رفتند جایی زیباتر، آرام‌تر، خرم‌تر و سایه گسترتر. وقتی خبردار شدم محمد شهید شده، نخواستم باور کنم. در حال دوختن لحاف عروس بودم که ساکش را آوردند. حمید و منصوره، کوچک بودند. اشک‌هایم می‌آمدند. گریه کردم با صدای بلند. بلندتر از آن ممکن نبود ولی نمی‌خواستم باور کنم. دلم برای بچه‌هایم می‌سوخت که هاج و واج نگاهم می‌کردند. نمی‌خواستم ناراحت شوند اما نمی‌توانستم به چشم‌هایم، به دهانم، به مغزم فرمان دهم ساکت! گفتم «تا نبینمش باور نمی‌کنم.» تا مدت‌ها چشمم به در بود که بیاید.

نه، او نمرده است. آقا بهمن رفت منطقه پرس و جو کرد. خبر آورد برایم؛ «شهید شده محترم خانوم! باور کنین شهید شده.» بغض کردم؛ «باشه هرچی شما بگین.» اما باز چشمم به دنبالش بود. اسرا که آزاد شدند، میخکوب صفحه تلویزیون بودم. بارها عکس‌هایشان را نگاه کردم. شاید… شاید محمد من میان آن ها باشد. سعی کردم جلوی بچه‌ها گریه نکنم. به خودم گفتم «محترم! تا زنده‌ای باید زندگیت رو حفظ کنی. کاسه چینی، افتاده مو برداشته، یه کار نکنی بشکنه!» اما یکی توی سَرم نشسته که مدام انگشت اشاره‌اش را به طرف خودم گرفته، به نشانه اتهام؛ «یادته وقتی محمد بود، اگر یه ذره دست و پاش زخمی می‌شد، می‌خواستی خودت رو بکشی؟ حالا داری خودت رو توجیه می‌کنی که عیب نداره محمد شهید شده؟!»

خودم با خودم می‌جنگیدم. شهادت کجا، مردن کجا؟ زبان به دهان بگیر و بفهم. آن قدر به خودم گفتم و گفتم تا او را آوردند. دو نیمه شده بود جوانم. تن از پا جدا. «دیدی، دیدی بچه‌ات شهید شده؟ شهید در راه وطن و دین خدا!» بعد از آن بود که آقا غلامرضا هم قبول کرد با من بیاید بهشت زهرا که هر پنجشنبه بعد از نماز جوراب‌هایش را پا بکشد و برود سر باغچه و گلی بچیند. بعد برود سراغ اتوبوسی که سر کوچه ایستاده بود. چقدر محله، شهید داشت که یک اتوبوس می‌گذاشتند و پر هم بود!

دست‌های آقا غلامرضا پر از گل سرخ لب‌ماتیکی بود؛ گل رز صورتی با گل نسترن. وسط راه هم به راننده می‌گفت نگه دارد و از قنادی سر راه شیرینی خراسانی می‌خرید یا نان خامه‌ای و تا بهشت زهرا(س) گریه می‌کرد. مهدی حال پدر را می‌فهمید. حال مرا می‌فهمید. سعی می‌کرد گوش به فرمان باشد. سعی می‌کرد عصای دست پدر باشد. فقط کافی است آقا غلامرضا بگوید فلان چیز را می‌خواهم. آنقدر می‌رود در پی آن چیز که ممکن است گم شود. می‌رود تا پیدا نمی‌کند، برنمی‌گردد اما در همین رفت و آمدهاست که حتماً با خودش تصمیم می‌گیرد به راهی برود که گمشدگی در آن نباشد. مهدی دل از کار در قهوه خانه و صحافی می‌کَند. مهدی دل از درس و مدرسه می‌کَند. هر طور است رضایت‌نامه را می‌گیرد و می‌رود. (۱۲۷ و ۱۲۸)

ما آزادیم

بچه‌م مهدی، بعد از محمد تو خودش رفت. بزرگ شدنش رو نه من دیدم و فهمیدم نه شماها. عاطفه می‌گوید «شاید چون دو سری رفت جبهه، اون هم طولانی. بزرگ شدنش اونجا اتفاق افتاد.» آهی می‌کشم. گفتم بعد از محمد، مهدی دیگه قرار نداشت. می‌خواست بره جبهه. مقاومت کردیم اما تصمیمش رو گرفته بود. وقتی زهره گفت «اگه از رفتنش راضی نباشین، بره و شهید بشه، اون اجری رو که باید، نمی‌بره!» گفتم پس راضیم تا بیشترین ثواب رو ببره. برای محمد هم همینطور. یک شب خوابش رو دیدم جایی بود غرفه غرفه، همه نور. هر کس تو غرفه‌ای به کاری مشغول بود. گفتم «محمد! دلتنگتم. چرا نمیای، نمی‌تونی؟» گفت «شما دربندین. ما آزادیم». (صفحه۱۲۰)

آپارتمان یا خانه ویلایی؟

محمد قبل از رفتن یک موتور یا ماه‌ها ۱۲۵ ثبت نام کرده بود. بعدها آقا غلامرضا سوارش می‌شد. من را هم ترکش می‌نشاند، با چشم‌های اشکبار، دنبال کارهای ساخت خانه این طرف و آن طرف می‌رفتیم. می‌گفتم «الان همسایه‌ها می‌گن محترم خانوم، بچه‌هاش شهید شدن، سرحال موتورسواری می‌کنه. از دلم خبر ندارن که.» می‌ایستادم جلوی عکسشان و می‌گفتم «پسرای عزیزم! اگه گریه نمی‌کنم فقط به خاطر خواهر برادراتونه؛ مخصوصاً این طفل معصوم‌ها که با من هستن.» یک شب خواب دیدم از پنجره سرم را کردم بیرون. محمد و مهدی می‌خواهند برایمان خانه بخرند. آپارتمان‌های پیش ساخته‌اند و من با خودم می‌گویم «کاش ویلایی نخرن، پولش زیاد می‌شه. کاش یکی از همین آپارتمان‌ها رو بخرن». (صفحه۱۳۳)

خدایا! از ما راضی باش

دلنوشته‌ای از شهید محمدعلی جابری در پایان کتاب آمده است: ثابت کردیم ما پیروان خمینی فقط بندگان خداوندیم و بس و دیگر در برابر هیچ قدرتی تسلیم نخواهیم شد. هیچ به سادگی نمی‌خواهم کشته یا اسیر شوم. باید دگرگون کنم. باید عصیان کنندگان در برابر حق را سر جای خودشان بنشانیم و به قول امام اگر پیروز بشویم، اسلام پیروز است و اگر شهید بشویم چه بهتر، باز هم پیروزیم. من آرزو دارم هنگامی که شهید می‌شوم، ضربه‌ای به دشمن زده باشم و تو ای خدا از ما راضی باش و خوشنود که برای احیای دین، تمام اعضای بدن و جانم را هدیه می‌دهم تا اسلام و قوانین حیات بخش در سراسر جهان گسترش یابد.

به فکر توشه آخرت باشیم

نوشته‌ای نیز از شهید مهدی جابری اینگونه نقل شده است: انگیزه ام از آمدن به جبهه‌های حق علیه باطل، رفتن به راه حق و میهن و پیوستن به سربازان امام زمان(عج) می‌باشد و لحظه‌ای دور از جبهه نمی‌توانم به سر ببرم. در جبهه پی به این بردم که انسان واقعاً از فردای خود خبر ندارد و انسان باید به فکر فردای خود و توشه آخرت باشد و برنامه‌های نوحه و روضه خوانی جنبه معنوی انسان را بالا می‌برد و انسان ایمانش بیشتر می‌شود تا در راه خدا جهاد کند. خیلی به امام امت علاقه دارم و پیرو او و رهرو او هستم و از دیدن کمک‌های بی‌دریغ امت اسلامی احساس می‌کنم که مردم با ما هستند و ما تنها نیستیم. در جبهه نسبت به خانواده‌ام احساس محبت می‌کنم و قدر آنها را در اینجا می‌دانم.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا